سیب

 به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان

مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما سيب نداشت

برگ

من یقین دارم که برگ
کاین چنین خود را رهاکردست در آغوش باد
فارغ است از یاد مرگ
لاجرم چندان که در تشویش از این بیداد نیست
پای تا سر .. زندگیست
آدمی هم مثل برگ
میتواند زیست بی تشویش مرگ
گر ندارد همچو او .. آغوش مهر باد را
میتواند یافت لطف
هر چه باداباد را !!! 

 

وقتی این شعررو می خونم دیگه از مرگ نمی ترسم